تبليغاتX
کارم بدونه تو تمومه

کارم بدونه تو تمومه

کنار قبر انتظار چه بیهوده اس...

خسته ام ....

از خودم ....

از تو ....

از روزمرگیها ....

از نامردی ....

از آدم های نفهم  ....

از آدم های بیشور  ....

از همه ی اونایی که خر فرض ام میکنن ....

از همه ی بی خیالی هام خسته ام ....

و هیچ کس نمیفهم من چی میگم ....

دلم تورو میخاد ...

تویی که نداشتمت ...

نخواهم داشت ....

اصلا بیخیالش  ....

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 11:7 PM توسط shadi| |

با یه شکلات شروع شد...

من یه شکلات گذاشتم تو دستش ؛ اونم یه شکلات گذاشت تو دست من ؛

من بچه بودم ... اونم بچه بود ...

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد ...

دید منو میشناسه ...

 گفت : دوستیم؟

گفتم : دوستِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ  دوست

گفت: تـــــا کجا؟

گفتم: دوستی که تــــــــــا نداره!

گفت: تــــــا مرگـــــــ؟

خندیدم و گفتم : من که گفتم  دوستی که تــــــا نداره!

گفت : باشه تــــــــا پس از مرگ؟؟؟!!!

گفتم : نــــــه نـــــــــــه نـــــــــــه تــــــــــــا نــــداره!!!

گفت: قبول تـــــــــا اونجا که همه دوباره زنده میشن!!!!؟؟؟؟؟یعنی زندگیــــه پـــــس از مـــرگــــــــ؟؟؟ ...

 بــــازم بـــاهم دوســـتـــیـــم؟؟؟

 تــــــا بهـــشـــت ؟ تـــــا جـــهــــنــــم ؟ تــــــا هـــــرجــــا کـــه بــــاشـــــه؟؟؟ بـــازم بـــاهـــم دوسـتــیـــم؟

خنــدیـــدم و گــفــتــم : تـــو بـــراش تـــــــــا هــــرکـــــجــــــا کــــه دلــــــت مـــیـــخـــواد  یــــه تـــــــا بذار

 اصلاً براش یــــــه تـــــــــــا بکش از سر این دنـــیـــــا تــــــــا تـــــه اون دنــــیـــا اما من اصـــــلاً براش تــــــا

 نــــمـــیـــــذارم...!!!

نگــــاش کردم؛ نگـــــاهم کرد

میدونستم اون میخواست حتماً دوستیمون تـــــــــــا داشته باشه !!!!!!!

دوستیه بدون تـــــــــــــــــــا رو نــــمــیـــفــــهـــمــیـــد!!!

گفت: بیا برای دوســتــیـــمـــون یــــه نشونه بذاریم!؟

گفتم : باشه تو بذار!

گفت : شـــــــکــــلــــاتـــــــ ... هربار که همدیگه رو میبینیم یـــــه شـــکــــلات مـــال تـــو یـــه شـــکــــلات

 مال من ...باشه؟

گفتم : باشه

هر بار یه شــکــلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات میذاشت تو دستم ... باز همدیگرو نگاه

 میکردیم ... یعنی که دوستیم .. دوست ِ دوست

من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم تو دهنم و تند و تند میمکیدم

میگفت : شــــکــــمـــو ... تو دوست  ِ شــــکــمـــوی مــنــی!

اما اون همه ی شکلاتاشو میذاشت توی یه صندوقچه ی قشنگ ...

میگفتم : بـــــخــــورش!

مگفت : تـــمــــوم مــیــشه! میخوام تموم نـــشه! برای  هــــــمــیــشــه بمونه

صندوقش پر شده بود از شکلات ...هیچ کدومشو نمیخورد ..من همشو خورده بودم!

بهش میگفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها یا کرما بخورن چی؟

گفت: مواظبشون هستم ... میخوام شکلاتامو نگه دارم تا روزی که دوست هستیم

اول شکلاتمو میذاشتم تو دهنم و بعد میگفتم : نــــه نــــــــــه نــــــــــــه !!!! ! ...تـــــــــا نـــــــــداره!

دوستــــــــی کــه تــــــا نداره!

یکسال ... دوسال .. چهار سال ..  هفت سال ... ده سال ......... بیست سالش شده....

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم ... من همه ی شکلاتامو خوردم ... اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته

اون اومده امشب که خداحــــافـــظــی کنه !!!! ... میــــخواد بره !!!!! ... بره اون دور دورا !!!!! ...

میگه مــیـــرم و زودی بر میگردم ؛امــا مــن خـــوب مــیـــدونـــم کـــه دیــگـــه بـــر نــمــیــگـــرده !!!! ...

 یـــادش رفــت شـــکـــلــــاتـــــــ بـــه مـــن بـــده !!!!! ... امـــا مــن کــه یـــادم نـــرفــتـــه !!!!! ...

 یـــه شـــکـــلات گذاشتم کـــــف دستـــش گــفــتـــم : ایــــن بــــرای خـــــوردنــــه !!! ...

یــــه شــکـــلات هم گذاشتم کــــف اون دستـــش گفتم : ایـــنـــم اخـــریـــــن شـــــکــــلات  برای صندوق

کــوچــیـــکـــت ... یادش رفته بود که صندوقی هم داره برای شکلاتاش  ... هر دوتاشو خورد...خندیدم...

  ... میدونستم دوستیه من تا نداره  ... میدونستم دوستیه اون تا داره  مثل همیشه ... خوب شد همه

 ی شکلاتامو خوردم ...اما اون هیچ کدوم رو نخورده... حالا اون با یه صندوق پر از شکلات نخورده میخواد

 چیکار کنه؟؟؟؟!!!!!

 حالا تو برو و پیش من نمون ... حتی اسمم نیار... اما اگه یه شب دیگه  زیر بارونا قدم زدی اینو بدون که

 همه ی فکر من پیش تو بود ... مثل تو توی زندگیم هیچ کس نبود...

(مخاطب خاص داره )

نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 2:11 AM توسط shadi| |

تو راست میگی ...

حق همیشه با تو بوده و هست ...

خیلی چیزا عوض شده خیلی چیز ها . . .

من ... تو... احساسمون ... اخلاقمون ... رفتارمون ...

فکرامون ... ارزوهامون ... حتی خاطراتمون ... بیخیال اصلا ما هم عوضی شدیم ...!

 

 

 

 

 

خسته شدم از این جبر ِ دائمی ِ زندگی که

یا مدام باید یه احمقی رو تحمل کنی و سعی کنی خوب باشی براش تا نره

یا اینکه هی سرت رو بکوبی به دیوار و به خودت بلند بلند بگی که : من تنهام .

خُب این احمقانه اس .

خیلی هم احمقانه .

چرا نمیشه در هیچ کدوم ِ این موارد راضی بود ؟

.

.

حس ِ یه دونده رو دارم .

که هی سراب میبینه و قدم تند می کنه.

بعد به هیچی نمی رسه و آروم تز میدوه .

و هنوز خستگیش در نرفته دوباره یه سراب ِ دیگه و دوباره فوران ِ امیدهای توخالی ِ جدید .

و دوباره تند تر دویدن به سوی اون مقصد ِ خیالی به امید ِ اینکه

بلاخره جایی پیدا میشه که استراحت کرد و راحت بود .

خستگیم دقیقا از این جنسه . دقیقا از همین . همینی که گفتم .

همینی که امکان نداره یک آدم ِ دیگه اون قدر مخش شبیه به من باشه در ثانیه ی حاضر که

این رو همون جوری که من منظورمه بفهمه .

گفتم که : خسته و بی حوصله ام .

 

 

 

 

 

اینکه ادم حس کنه تنهاس یا بیکار و بی حوصله اس و همش بیشینه گوشه اتاق و فکر و خیال کنه اصلا

مهم نیست!

.

.

.

اما اینکه ادم حس منه با همه ی این تنهایا به یه نفر احتیاج داره و نبودش

داره ادمو مثل اسید میخوره خیلی بد و احمقانه اس ...!

اخه شما بگین... این خریت نیست که یکی و بخوای که حتی تورو یادش نمیاد ؟! بعد هر وقت که سرش

خلوته یه اس.ام.اس بهت بده ؟!

حالم از همه بهم میخوره بدون  استثنا!

 

 

 

 

 

نقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند

 

 

 

حال و احوال این روزهایمــــ قاصدکـے را مـے ماند که دلش حتـے نه به باد و نه حتـے به نسیمــــ که به یک فوت خوش است

 

 

پ.ن : لبریز از شور و شوق زندگی ام...!فقط اگه این رفت و امد های بی موقع اجازه دهند! اگه قول

بدی که  واسه همیشه بری منم قول میدم که واسه همیشه همینجایی که هستم بمونم!

 

 

 

 

 

زندگی کاشتن ثانیه هاست پس بهترین ثانیه ها را بکار. زندگی قدرو قیمت توست، غنیمتش شمار.

 زندگی عرصه کارزار است، مردانه در آن قدم بگذار. زندگی یک تعالی به قدر همت است. زندگی برد و

 باخت نیست، بردن در عین باختن است. زندگی الهام است برای آنان که جهت زیستن برانگیخته شده

اند. زندگی بازاری است که متاعش عمر آدمی است. زندگی ترکیبی ازتنوع است، پس متنوع اش ساز.

 زندگی شهد گلی است که زنبور زمانه آن را می مکد. زندگی تئاتری است در حد واقعیت و ما بازیگران

 واقعی این تئاترهستیم. زندگی راه است، ایمان و اندیشه راهنمای آن. زندگی تكثیر ثروتی است كه

 نامش محبت است. و چه زیبا : مفهوم زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است

 در بزم وجود، که به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ... و در آخر: زندگی با همه ناملایمات اش

 دوست داشتنی است چون هدیه ای از جانب پروردگار است ... __________________

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 5:36 PM توسط shadi| |

زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگي را بداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.

 

While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.

 

 

 

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

 

 

در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد

 

 

 

وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !

 

When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'

 

 

 

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد

 

The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

 

 

 

حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود  نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

 

Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD

 

 

 

روز بعد آن مرد خودكشي كرد

 

The next day that man committed suicide. . .

 

 

 

خشم و عشق حد و مرزي ندارنددومي توانید ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه

 

Anger and Love have no limits; choose the latter tohave a beautiful, lovely life & remember this:

 

 

 

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

 

Things are to be used and people are to be loved.

 

 

 

در حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

 

The problem in today's world is that people are used while things are loved.

 

 

 

همواره در ذهن داشته باشيد كه:

 

Let's try always to keep this thought in mind:

 

 

 

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند

 

Things are to be used,People are to be loved.

 

 

 

مراقب افكارتان باشيد   كه تبديل به گفتارتان ميشوند

 

Watch your thoughts; they become words.

 

 

 

مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود

 

Watch your words; they become actions.

 

 

 

مراقب رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود

 

Watch your actions; they become habits.

 

 

 

مراقب عادات خود باشيدشخصيت شما مي شود

 

Watch your habits; they become character;

 

 

 

مراقب شخصيت خود باشيدكه سرنوشت شما مي شود

 

Watch your character; it becomes your destiny.

 

 

 

خوشحالم كه  دوستي اين پيام را براي ياد آوري به من فرستاد

 

I'm glad a friend forwarded this to me as a reminder.

  

اميدوارم كه روز خوبي داشته و  هر مشكلي كه با آن روبرو هستيد

 

I hope you have a good day no matter what problems you may face.

 

 

آخرين روز آن باشد و تمام شود

 

It's the only day you'll have before it's over

نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 10:36 PM توسط shadi| |

از قدیم ندیما گفتن " سالی که نکوست از بهارش پیداس"....

هر سال داریم میگیم دریغ از پارسال.... هر سال داریم خیلی چیزارو از دست میدیم که خیلی چیزای بی معنی رو

به دست بیاریم... خیلی چیزای دور و ورم بیخود و بی معنی شدن... خیلی چیزا رنگ باختن... پارسال عید واسه

سال جدید اعتراف کردم... اما امسال هیچ چیزی واسه گفتن ندارم...!نه خوشحالم نه ناراحت .... کاملا" خنثی

کاملا" بی تفاوت حتی دلتنگ هم نیستم... اما منتظرم ... منتظر یه اتفاق یه حادثه یه هیجان یه تحول ...! 


نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 0:50 AM توسط shadi| |

هي فلاني...؟ ... مي داني؟...مي گويند رسم زندگي چنين است!!! مي آيند...مي مانند...عادتت مي دهند...و مي روند...وتو در خود مي ماني...و تو تنها مي ماني... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها؟

 

 

شلواریک سالگیتوبپوش ببین چقدرتنگه به قدرتنگی اون دلم برات تنگه


 

يادهافراموش نخواهندشد،حتي به اجبار! و دوستي ها ماندني اند حتي با سكوت!


 

سگ اگه بفهمه دوستش داری با وفا میشه ولی بعضی از ادما بفهمن دوسشون داری هار میشن

 

 



بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی... آخرین

امتحانت راپاس کنی... توی شلواری که توی سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی.. برای خودت

تو آئینه شکلک دربیاری و بهش بخندی... از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی

 




ديگر نمي گويم گشتم نبــــود نگرد نيست !بگذار صادقانه بگويم گشتيم ! اتفاقابود ! فقط مال ما نبود ! ! شما

بگرديد ! لابد مال شماست

کجاست اونی که قول بارون داده بود ؟؟؟ اونی که دوستت دارم رو هزار بار گفته بود ؟؟ اونی که تو قلبش

عشق منو جا داده بود ؟؟؟ کجاست ديگر نمي گويم گشتم نبــــود نگرد نيست !....!

 




نمی دانم بعد از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم،

که از خاک گلویم سوتکی سازد,

گلویم سوتکی باشد،

به دست کودک گستاخ بازیگوش
و او

یکریز وپی در پی

دم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خستگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را...

 



 

هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها

یلدایتان رویایی...روزهایتان پر فروغ،شبهایتان ستاره باران

 


 

 


نوشته شده در جمعه 3 دی1389ساعت 1:15 AM توسط shadi| |


روزها ميگذرند عشق هاميميرند رنگها رنگ دگر ميگيرند و فقط خاطره هاست كه چه شيرين وچه تلخ دست ناخورده

به جاي مي مانند زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست




.

آدمها ترك كردن را دوست دارند سرشان را با افتخار بالا میگیرند و میگویند : ترک کردم ( سیگار را ، نِت را ، خانه

را ، دوستانم را ، معشوقم را و ...) اما هیچ کس ترک شدن را دوست ندارد ، سرِشان را پایین میاندازند و با

همه ی غمِ وجودشان میگویند : ترکم کردند ( دوستانم ، خانواده ام ، عشقم و ...) میبینــید ؟ ما همان

آدمهایی هستیم که ترک میکنیم اما وقتی کسی ترکمان میکند جوری که انگار دنیا به آخر رسیده باشد بغض

گلویمان را خـــــفــــه میکند



در آن زمان که وفا قصه برف و تابستان است ، و صداقت گل نایابی است به چه کسی باید گفت ، با تو

خوشبخت ترین انسانم . . . ؟ سفر یه شعره یه قصه هست عشق بهانست شرط فقط دیدن توئه ای عزیزه

رفته منتظرتم بیادت هستم بیادم باش



زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی ده


نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت 0:56 AM توسط shadi| |

 , بازم مثل هميشه عصبي بودم،

اومدم باهات حرف بزنم تا شايد يكم از عقده ي نبودن اين چند

روزت رو؛عقده ي بي محلي هات و،عقده ي عوض شدنت و،عقده ي اين احساس لعنتي و

،عقده ي اين خلاء كه تو محبتات حس ميكنم رو به روت بيارم.مي خواستم يكم خالي

بشم،ميخواستم بفهمي اين چند روز بهم چه طوري گذشت.تا اومدم شروع كنم؛نذاشتي،بازم

دست پيش و گرفتي و تا مي تونستي بهم توپيدي،بازم طبق معمول خفه شدم.خفه شدم تا

بازم فكر كني نسبت بهت بي خيالم.دلم نيومد،بازم تموم درموندگي هام رو پنهون كردم،بازم

گفتم اول تو،بازم گفتم خودم به درك.بي خيال درداي خودم شدم.بازم و خودم و فراموش

كردم.

كاش يكم منو ميفهميدي .اين خواسته ي زياديه؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 11 مهر1389ساعت 6:37 PM توسط shadi| |

من باور دارم ... که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست. و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

 من باور دارم ... که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ... که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

 من باور دارم ... که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

 من باور دارم ... که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

 من باور دارم ... که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

 من باور دارم ... که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ... که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

 من باور دارم ... که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.

 من باور دارم ... که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

 من باور دارم ... که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.

 من باور دارم ... که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

 من باور دارم ... که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ... که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

 من باور دارم ... که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

 من باور دارم ... که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

 من باور دارم ... که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

 من باور دارم ... که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.

 من باور دارم ... که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

 من باور دارم ... که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

 من باور دارم ... «شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»


 پ.ن:عجیب نیست؟؟؟؟!!!!!
اینکه من هم باور هایی دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


زمین لرزه 5.9 ریشتری سمنان، تهران را لرزاند

زمین لرزه 5.9 ریشتری سمنان را لرزاند و بدنبال آن تهران نیز زلزله را احساس کرد.

زمین لرزه متوسطی اوایل بامداد شنبه سمنان و تهران را لرزاند. شدت این زلزله 5.6 ریشتر در مرکز ژئو فیزیک تهران به ثبت رسیده است. مرکز این زمین لرزه 175 مایلی شرق تهران اعلام شده است.

خسارات احتمالی در دست بررسی است. شدت زمین لرزه را تهرانی های ساکن شرق و جنوب بیشتر احساس کرده اند. 

بر اساس مرکز زلزله شناسی امریکا شدت زمین لرزه ای که در 175 مایلی شرق تهران به وقوع پیوست، 5.7 ریشتر به ثبت رسیده است.

پ.ن: چرا ما میگوزیم        اولین نفر امریکا متوجه میشه؟؟؟!!!
من متعصب یا هر چیزه دیگه نیستم ولی خوب دیگه....

 

نوشته شده در شنبه 6 شهریور1389ساعت 1:30 AM توسط shadi| |

زندگي سايه اي است لغزان بازيگري بينوا كه بر صحنه ميخرامد و مهلت خود را با دلهره ميگذراند

 و ديگر خبري از او نميشود زندگي داستاني است پر شور وغوغا اما بي معني

 كه ابلهي ان را روايت كرده...(شكسپير)

 

 

من می دانم

تو هم خواستی بدان

به اشتراک گذاشتن  دــــــ ردــــــ

از آدم معلومی معلول می سازدــــــــ

 

 


اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش نابود شوی ٬ تمام زندگی‌ات را باخته‌ای

این را منی می‌گویم

که روزهایم را زنی برده است جایی دور

پیچیده دور گیسوانش

آویخته بر گردن

سنجاق کرده روی سینه

یا ریخته پای گلدان‌هاش

باقی را هم گذاشته توی کمد ٬ برای روز مبادا.

( رضا ولی زاده )

 


فاحشه تو مرا دعا كن..... شنیده ام تن می فروشی برای لقمه ای نان ، چه گناه کبیره ای

 می دانم که می دانی همه ترا پلید می دانند ، من هم مانند همه ام !

 راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو زنی، زنانگی اش را بفروشد

 که نان در بیاورد ، رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد

 تا نانی بخرد ، یا شوهر زندانی اش آزاد شود ، این ایثار است ؟؟؟

 مگر هر دو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

 تن در برابر نان ، ننگ است بفروش؛ تنت را

 


 

اصلا بی خیال این بهانه ها!

می خواهم نقطه ی تمام بگذارم

بر ناتمام تمام حرفهایت...

منتظر صاعقه ام بمان!

 

 

گرما یعنی

نفس های تو،دست های تو،آغوش تو!

من به خورشید ایمان ندارم!!!

 

 

این سردرد های وحشتناک را

درمانی جز آغوش تو نیست

 

 

اینجا بی محدودیت!
ولی تنها
!

 

 خدایا من توی اعترافام اعتراف کردم که تو هرگز نخواهی خوابید

خدایا پس الان داری چی کار میکنی؟؟؟

نکنه خستت کردم انقد که حرف زدم و الان تو چرتی؟؟؟


خدایا کوشی؟؟؟؟؟

پس چرا هرچی گوش میدم صداتو نمیشنوم؟؟؟
نکنه باز قایم باشک داری بازی میکنی؟؟؟؟
باشه الان میام و پیدات میکنم....

 


اینجــــــــــــــا ...

در سرزمین ِ مــــــن ...

زیبایی گنـــــــــــــــاه است ...

زیبا ترینی که زشت می خوانندت ...

 


تـ ـیـ ـغ  اگـ ـر دارـی رگـ  ِ خـ ـوابـ ـم را بـ ـزن :|

نوشته شده در یکشنبه 20 تیر1389ساعت 11:55 PM توسط shadi| |

 

یه عمر تو کفه یه چیزی هستی بعد که به دستش میاری میبینی نمیخوایش...

چرا؟؟؟؟


چقدر نفرت انگیزه که توی یه رابطه دختر سیـــگاری باشه و پسر اصلا نباشه .

.

.

منظورم اینه که پسره چقدر نفرت بر می انگیزه


وقتی میگن فلان ماده ،

فقط اعتیاد ِ روانی داره ،

این به دو تا مساله ی اصلی اشاره می کنه .

یکی اینکه تــَرک کردنش ، درد ِ جسمی به همراه نداره .

دومیش اینکه تــَرک نمیشه .

چون اون ذهنته که عادت کرده . بدن نیست که به طور ِ مکانیکی دستکاریش کنی .

وقتی یه ماده ، باعث ِ اعتیاد ِ روانی بشه ، عمرناش اگه بشه تـَرکش کرد .

ذهنت مدام و مدام و مدام می خواتــِش .

.

.

حالا خیلی چیزا رو میگن اعتیاد ِ ذهنی داره .

 


به عقیده ی من تخیل از علم قدرتمند تره ، رویا ها از واقعیات قوی ترند ، امید همیشه بر

تجربه پیروزه،خنده تنها راه علاج دردهاست، و به عقیده ی من عشق از مرگ قوی تره.


 

اختلاف بین ادم ها در اختلاف بین مکان و زمان تحقق ارزوهاشون و نیز طریقه ی رسیدن به انهاست

نه در اختلافنوع و جنس ارزوهاشون. همگی شاخه ی یک درختند اما یکی سر به اسمان در ارزوی اب باران

و دیگری سر در زمین و در جست و جوی اب جویبار

( دکتر علی شریعتی )

 


راستی اگر رنگ زرد تمام شودـــــــ

با چه نــــــــ ـان بپزیم؟

 

 
مذهب تنها براي بردگي انسان ها خلق شده است
" ناپلئون "


سالهای سال گذشت و همچنان تولید کنندگان ساندیس نوشتند “از اینجا باز کنید” ولی

‌مردم، از آنجا باز می کنند

(معنای جمله یه چیزه دیگه س نمیدونم شاید من اینطور فکر میکنم  اصلا" نمیدونم)
پ.ن: جدیدا" خیلی میگم نمیدونم.....!

نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 10:14 PM توسط shadi| |

خوشبختی ما در سه جمله است. تجربه دیروز ؛ استفاده از امروز ؛امید به فردا !

 اما ما زندگیمان را با سه جمله دیگر تباه می کنیم :

 حسرت دیروز ؛ اتلاف امروز ؛ ترس از فردا !

(دکتر علی شریعتی)

 

 

میان راه

              یادم آمد

               خدا را با خود نیاورده ام...

 

 

  • میگن : چرا عاقل کند کاری که ( بعدش به گه خوردن بیفته ) باز آرد پشیمانی !؟!

 

پس خداوند سکوت را آفرید


منظوره پستم...


شيخي به زني فاحشه گفتا مستي...

هر لحــــظه به دام دگري پا بستي...

گفتا شيخـــــا هر آنچه گويي هستم

امـا تو چنانكه مينمــــائي هستي؟

 

 

 

اینجا بی محدودیت!
ولی تنها!

 

 

 

نوازش دست های تو برای من گران ترین خاطره بود!
تو بخند و پا بگذار بر هرچی خاطراته!

 

 

من از این آدمهای شریفی که کسی جرات

نزدیک شدن به آنها را ندارد بیـــــزارم !

 

 

 

لحظاتی هست که هیــــچ چیز این زندگی

                                         قانعت نمی کند !

 ... و تو فقط و فقط نیاز به اندکی مُـــــردن داری ...


پ.ن: نه افسرده ام نه ناراحت فقط خستم!
همین...!

 

نوشته شده در جمعه 27 فروردین1389ساعت 7:35 PM توسط shadi| |


من سر تمام عروسک هایم با تو شرط میبندم

دست هایت را که به من بدهی

آسمان

آبی میشود...


 

گرما یعنی

نفس های تو،دست های تو،آغوش تو!

من به خورشید ایمان ندارم!!!


 

یه سری چیزا رو باید تو اوج رها کرد ٬

قبل از اینکه سقوط کنن


 

 

من هنوز بوی خفه گی به مشامم میرسد و ایستاده ام و نگاه می کنم

 تجاوزهایی که میشود

  بی معرفتی هایی که میشود

 دست هایی که خالی اند

نامردی...

 و چشمهایی که از اشک کور شده ان


 

همه زیبا هستن...  همه چیز زیباست

فقط باید به اون چیز عاشقانه نگاه کنی  فقط و فقط همین  کافیه

به هر چی عاشقانه بنگری زیبا جلوه میکند ... فقط همین...

حال به دنبال نگاه عاشقانه ات بگرد و بگرد


 

من براي تو....


سرت را بر روي سينه ام بگذار....

اين صداي غريب را مي شنوي؟

صداي گام هايت در کلام قلبم گم مي شود

 


بعضی آدما از دور خیلی قشنگن

اما وقتی نزدیکشون می شی بوی تعفنشون حالتو به هم می زنه

اما بعض آدما برعکسن

از دور حال به هم زنن و از نزدیک دوست داشتنی

اما بعضی آدما چه از دور چه از نزدیک حالتو به هم می زنن


 

این عکسو خیلی دوست دارم

توی پست بارانمم بود


ادما کلا" ۲ دسته اند

۱- اونایی که فروردین به دنیا اومدن

۲-اونایی که دوست داشتن فروردین به دنیا بیان

نوشته شده در شنبه 21 فروردین1389ساعت 3:29 PM توسط shadi| |

سفر هر چقدرم که خوب و کوتاه و لذت بخش باشه بازم دلتنگی و بغضی داره که تا فی خالدون   آدم را

میسوزونه!!!

بازم آدم چیزایی رو داره که بخواد دلش واسش تنگ بشه و گاهی هم بغض کنه!!!


ذهنم خواب رفته

دست که بهش میزنم سوزن سوزن میشه

هر کاری هم میکنم بیدار نمیشه!!!


گاهی افکارم دچار میشوند

دچار حمله ی موریانه ها و گاهی پیروز میشه

گاهی هم شکست میخوره و شیار شیار میشه و مغزمو میجوند

و گاهی مجبور میشم برای خاتمه دادن به این جنگ نفت در سوراخ های  بدنم بریزم!!!!


این سردرد های وحشتناک را

درمانی جز آغوش تو نیست


بزرگترین آرزویی که تو دلم مونده

اینه که بزرگترین ارزوی تو باشم!!!


تو نمی دونی ...

تو نمی فهمی ...

تو نخواهی فهمید ...

تو نمی تونی بفهمی ...

که یه موقع هایی چقدر دلم بغل میخواد ...!


وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری بزرگترین آرامش دنیا رو تو خودت

 احساس میکنی

 و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه هات میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود

 جهانی!


 دوست دارم یک شبه هفتاد سال پیر شوم. در کنارخیابانی بایستم.

 تو مرا بی آنکه بشناسی از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی...

 هفتاد سال پیر شدن یک شبه به حس گرمی دست های تو هنگامی که مرا عبور میدهی بی آنکه

 بشناسی،

 می ارزد!!!


تعجب نکن

چراغ قوه ات سالمه

باطری هاش هم درسته

ولی اینجا تاریکتر از اونه که بتونی با یه چراغ قوه منو ببینی

تعجب نکن

دارن به قیافه مبهوتت میخندن

يه وقت لهشون نكني ها

چون سوسكهاي اينجا كينه اي تر از اين حرفها هستند

نوشته شده در جمعه 6 فروردین1389ساعت 2:40 PM توسط shadi| |

 

من اعتراف میکنم که شرمع سال و پایان سال و بیشتر از وسطاش دوست داشتم ...

اعتراف میکنم که از ته قلبم دوست داشتم و از ته دل ارزو میکردم که این دوست داشتن تموم نشه...

اعتراف میکنم که الآن یکی دیگه جاتو گرفته...

اعتراف میکنم که با غروری که یادم دادی همه ی نوستالوژی هاتو انداختم دور...

اعتراف میکنم که من ارزو های بزرگی داشتم و دارم...

اعتراف میکنم که من خییییلی تغییر کردم...

اعتراف میکنم که خدای من هرگز نخواهد خوابید...

اعتراف میکنم که من خدامو دوست دارم وقتی که جواب حرفامو میده ...

اعتراف میکنم که من تازه موضوع بالا رو فهمیدم...

اعتراف میکنم دیگر حتی غمگین هم نیستم ... سراسر وجودم را بی تفاوتی فرا گرفته است ...

اعتراف میکنم دانستن چیزهایی که آزارم می دهد ... هیچ خوب نیست ...

اعتراف میکنم سخت است اعتراف به حسرت های دل ...

اعتراف میکنم ... دیگه این جمله از شازده کوچولو که این آدم بزرگ ها چقدر عجیبن ... به نظرم دور

میاد ... خیلی دور ...

اعتراف میکنم که دیگه دوست ندارم...

اعتراف میکنم من دختر بدی نیستم فقط بد به نظر تو میرسم...

اعتراف میکنم که من عاشق بارونم...

اعتراف میکنم من دیوانه ی دریای بارون زده ام...

اعتراف میکنم که من دوست دارم و بهت اعتماد دارم پس بیا دست همو بگیریمو بریم تنی به آب برنیم...

اعتراف میکنم لحظاتی هست که هیــــچ چیز این زندگی  قانعم نمیکنه... 

اعتراف میکنم یه سری چیزا رو باید تو اوج رها کرد قبل از اینکه سقوط کنن

 اعتراف میکنم من از این آدمهای شریفی که کسی جرات نزدیک شدن به آنها را ندارد بیـــــزارم

اعتراف میکنم نرم نرمک میرسد اینک بهار .. .. ای به روحت روزگار ..

 


پ.ن:اعتراف میکنم که  بعضی از اعترافاتم رو سانسور کردم...

پ.ن:

من هرچقدر هم قدم بردارم به تو نخواهم رسید!
چون تو در بالای سر من هستی!
۲ تا بال داری؟!

(کاملا" بی ربط)

پ.ن: یک دقیقه سکوت بخاطر رابطه ی قشنگ از دست رفته...

پ.ن:سه دقیقه دست ، سوت و جیغ بخاطر رابطه ی تازه به دست اورده...

نوشته شده در جمعه 28 اسفند1388ساعت 0:42 AM توسط shadi| |

 

فکر کن که چی میشد اگه پنجره ی اتاقت به جای اینکه رو به ساختمونای بلند سر به فلک کشیده

 باز بشه، رو به دریا باز میشد؟؟؟!


اون وقت هر روز صبح طلوع خورشید و تماشا میکردم ؛هر روز صبح با بهت و حیرت نگاه میکردم که چطور

خورشید از وجود دریای ابی، سرخ و عاشق زاده میشه، و چطور از عشق آتشینی گر گرفته و با سخاوت

عشق گرمشو بین همه پخش میکنه و چطور زیبایه ماه در مقابل عشق خورشید رنگ میبازه و افسرده

 سر بر دامن دریا میزاره...

سهراب میگه:« دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهیه کوچک دچار ابیه دریای بیکران باشد»

و چه غم اگیزه که من واقعا" عاشق دریام؛ عاشق دریای بارون زده


 

میدونی چیه؟؟؟!!!

وقتی بخوای توَهم بزنی ... میزنی .

وقتی دلت هوای بارون می کنه ... به درک که بـارون نیست توَهمشو میزنی !

وقتی دلت هوای دریـــا می کنه ... به درک که دریـــا نیست توَهمشو میزنی !

کم کم موهات خیس میشه و اون عطر ِ همیشه گی پخش میشه تو فضــا ...

قطره های بــــــــارون میریزه روی گونه هات ...

و قاطی میشه با اشکـــــــــــــــــــــــــــــات ...

اهسته میری  تا آغـــــــــــــــــــــــوش ِ دریا ...

تا زانو تو دریــــــــــــــــــــــــــــــــایی ... وقطره های بارون تنتو لمس میکنن ...

می چــــــــــــــــــرخی ...  می رقصـــــــــــــــــی ...

فقط یه فکر... یه فکر ِ لعنتــــی ... کافیه که دورت کنه از این همه زیبایی .

میشینی تو وان ... پاهاتو بغـــــــــــــــــــــــــــل میکنی ...

و آب از دوش با شدت ِ هر چی بیشتر میریزه رو سرت ...

و این بار این صدای هق هقته که تمام ِ فضـــا رو پر کرده .


پ.ن:

تـ ـیـ ـغ  اگـ ـر دارـی رگـ  ِ خـ ـوابـ ـم را بـ ـزن :|


 

پ.ن: روح من گاهی از شوق، سرفه اش میگیره!


روح من بیکاره : قطره های باران را؛ درز آجر ها را میشمارد!!

روح من گاهی مثل سنگی سر راه حقیقته!!!

 


 

پ.ن: نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست

و عشق؛ سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیا است

و عشق صدای فاصله ها است

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه!صدای فاصله هایی که مثل نقره تیز اند

و همیشه عاشق تنهاست

و هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره ی رود خانه را نگشود«سهراب»


پ.ن:کنار قبر انتظار چه بیهود است .!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 18 اسفند1388ساعت 6:27 PM توسط shadi| |

این دختر کبریت فروش که میگویند منم! - ولي با كفش هاي كتاني نه آن دو جفت كفش چوبي- گرچه

ديگر چيزي براي فروش ندارم ... چون تمام هستي ام را با همان تك كبريت نيمه سوخته به آتش

كشيدم ...

 

 

وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمین

"اعتراف" کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و تف بر زمین انداخت و گفت: تف به سرزمینی که

قهرمان ندارد. گالیله در جواب گفت: تف به سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد

 

 

 

 

سکوت به تو تبریک می گوید زیرا

درد را در سرت احساس میکنی

ولی سعی میکنی نفسی راحت بکشی

 

 

 

 

 

شازده کوچولو های زیادی رو می شناسم ...

که اومدن روی زمین ...

موندگار شدن !!!

و حالا برای خودشون آدمای بـــــــزرگین !!!

  • تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی :|

 

 

 

در وطن من....

زیبایی گنـــــــــــــــاه است ...

زیبایی که زشت میخوانندش...(حتما" چادر کثیف ۱۰۰ سال نشسته زیباییه)

 

 

 

  • هر جا لازم بشه ملت غیوریم ...وقتیم که لازممون ندارن خس وخاشاک و ارازل اوباشیم.

 

 

دیشب لب ساحل لبت را بوسیدم

واسه چند لحظه زنده شدم .....

اما....

وقتی به خودم اومدم...

دیدم....

عروسکی بیش تو دستات نبودم و الان مدل قشنگتر از من اومده...

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 6:19 PM توسط shadi| |

خدایا هستی؟؟؟؟!!!!

خدایا اگه هستی پس کجایی؟؟؟؟!!!!

خدایا چرا ما هیچ وقت تو رو نمیبینیم اما تو همیشه داری مارو دید میزنی؟؟؟!!!

خدایا این چه عدالتی که بعضیا همش تو خوشی و تفریح بعضیا هم تو بد بختی

خوب خدایا تا دهن وا میکنیم حرف بزنیم میگن خفه شو امتحان الهیه نا شکری کنی

میترکی خوب خدایا من میخوام بترکم

 

 

 

 

 

خدایا الان دقیقا کجایی

خدایا میخوام بدونم یقه داری یا نه

دلم میخواد یقه تو بگیرم بگیرم چی میخوای از جونم

دلم میخواد بهت بگم واسه چی منو آوردی تو این گه دونی

میخوام بهت بگم خیلی وقته نمیبینمت!

میخوام بگم خسته شدم

میخوام بهت بگم ...

 

 

 

 


مذهب تنها براي بردگي انسان ها خلق شده است
" ناپلئون "


روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد،


اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد


" سوزان ارتس "


 

 
آخوندها میگویند که آنها به مردم بخشيدن و خيريه را مى آموزند.


این طبيعى است.چون آنها خود از پول صدقه مردم زندگى مى کنند.


همه گداها مى آموزند که مردم بايد به آنها پول بدهند.

 

 

 

 



مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند


كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.


و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،


و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،


او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن


و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني،


رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني


ولي او تو را دوست دارد !

 

 

 

 


دين،


افساري است که به گردن تان مي اندازند،


تا خوب سواري دهيد،


و هرگز پياده نمي شوند،

باشد که رستگار شويد


 


دوست دارم یک شبه هفتاد سال پیر شوم. در کنارخیابانی بایستم. تو مرا بی آنکه بشناسی از ازدحام

 تلخ خیابان عبور دهی... هفتاد سال پیر شدن یک شبه به حس گرمی دست های تو هنگامی که مرا

 عبور میدهی بی آنکه بشناسی، می ارزد

 


 

 

حس ِ یه دونده رو دارم .

که هی سراب میبینه و قدم تند می کنه .

بعد به هیچی نمی رسه و آروم تز میدوه .

و هنوز خستگیش در نرفته دوباره یه سراب ِ دیگه و دوباره فوران ِ امیدهای توخالی ِ جدید .

و دوباره تند تر دویدن به سوی اون مقصد ِ خیالی به امید ِ اینکه

بلاخره جایی پیدا میشه که استراحت کرد و راحت بود .

خستگیم دقیقا از این جنسه . دقیقا از همین . همینی که گفتم .

همینی که امکان نداره یک آدم ِ دیگه اون قدر مخش شبیه به من باشه در ثانیه ی حاضر که

این رو همون جوری که من منظورمه بفهمه .

گفتم که : خسته و بی حوصله ام .

 

 

 

 

 

اقا من تمام حرفامو پس میگیرم...

من....

دوباره...

عاشق شدم...

اره عاشق پسر رویا هام شدم

 

 

 

 

 

 

دوست دارم مثه این فیلما ،

یه روز ببینمت ،

با عصبانیت هی با مشت بزنمت ،

بعد بغلم کنی ،

محکم نگهم داری تا عصبانیتم حل بشه توی حضورت ،

اون قدر که ناراحتیم گم بشه توی بغلت .

و بعد هر کاری خواستی بکنی .

.

.

اما !

در همین حدش هم نمیشه .

چراش ساده اس .

چون فیلمه ، الکیه ، بازیه ، ..... ، داستانه ، تــَـخـَیــُّله ، همه چیه غیر ِ چیزی که میشه اتفاق بیفته .

پس هیچی .

برگردیم به جای اول .

تو اصلا نیستی که من دستم بهت برسه

 


اقا من میخوام یه امار بگیرم از خدا و تمام اون نماز خوناشو

به اصطلاح مومن های واقعیش

میخوام ببینم چرا انفولانزای اخونذی نیمیاد؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا این مرغ و خروس و خوک چه هیزم تری بهتون فروختن؟؟؟؟!!!!!

والا روزانه حداقل تو هر ۱۰۰ نفر سر ۷۰ نفر از صدقه سریه این اخوندا داره

کلاه میره

البته کلاه که چه ارز کنم

گونی

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 10:11 PM توسط shadi| |

نوستالوژی یعنی وقتی خودتو زیر پتو قایم میکنی تا کسی اشکاتو نبینه و صدای هق

هق گریتو نشنوه

 

یعنی خاطراتی که به یاد آوردنش وجودتو آتیش میزنه و چیزی جز یه بغض کهنه واست

 به جا نمیزاره

 

یعنی همون شبی که تا صبح بالای سر بدن سرد و بی جان مادر بزرگم گذرندم با

 اشکام بهش التماس میکردم که برگرده

 

یعنی دیدن یه هم بازیه دوران بچگی و گم شدن توی اغوشش

 

یعنی سال اول راهنمایی و دوستی که تا آخرین روز عمرم خاطراتش توی قلب من و

خاک سردی که اونو در اغوش گرفت، میمونه

 

یعنی همون صدایی که مدت ها نوازشگر روح و جسمم بود اما الآن ازار دهنده ی

روحم شده

 

یعنی همون شاخه گلی که توی اولین روز دیدارمون بهم دادی

 

یعنی تابستون گذشته و خاطرات کنار ساحل من و شهلا و حرفا و بغضی که توی

صدای جفتمون بود اما بهش محل نمیدادیم

 

یعنی سال اول دبیرستان کلاس 101 آره یعنی منو بهار و نسیم و فاطمه

 

یعنی پچ پچ های فاطمه و نسیم درباره ی (....)

 

یعنی روی زمین زانو زدن و خدایا خدایا گفتن بچه گونه ی نسیم

 

یعنی همون دستی که اومد و بین ما 4 تا یه دیوار کشید

 

یعنی محرم 87 و پرسه های من و فاطمه ، یعنی عاشورا با بهار و فاطمه و شهلا

جلوی آل طاها

 

یعنی امتحانات و پارک اندیشه و بچه های پارک و مسخره بازیامون

 

یعنی بهار و استرس و دلشوره هاش سر کلاس های فکور و خنده هامون بعد از

 کلاس

 

یعنی پنجشنبه دوم آبان تولد نسیم توی پارک ساعی و پا برهنه راه رفتن من و خوندن

 یاسی( یادش بخیر....)

یعنی قرارامون جلوی سینما ایران و شبهای شمرون و غیرتی بازیای تو

 

یعنی همه ی اون بغض هایی که وقتی تو رو میدیدم توی گلوم گیر میکرد و نمیذاشت حرف بزنم

 

یعنی 7 مرداد ماهی که تو حتی یادت نمیاد توی این روز چه اتفاقی افتاد

 

یعنی همون روز اخری که از هم دیگه، واسه همیشه جدا شدیم

 

یعنی همون دستای سرد تو و چشم های بی تفاوتت

 

یعنی همون روزی که من سردم بود و تو دستامو گرم کردی توی دستای خودت

 

یعنی 28 خرداد تا 1 تیر ماه 88 توی اصفهان و خاطراتمون

 

یعنی چت بازیامون و تیکه هامو ( الوووووووو اقااااا، اهان، نشناسم چکیت

میکنما،اخه ......،)

 

آره نوستالوژی یعنی اینا و خیلی چیزای دیگه که طی گذشت زمان درست جایی که

 فکر میکنی انگار اصلا" وجود نداشتی بهت

 

ثابت میکنه که توی گذشته های دور و نزدیک تویی هم وجود داشته آره یعنی همون

چیزایی که با به یاد آوردنش آه میکشی و بغض

 

میکنی و حسرت گذشته رو میخوری و میفهمی که هنوز هم قلبی داری که واسه

گذشته تنگ شه و هرز گاهی یه دستی روی غبار

 

 خاطراتت بکشه

 

نسیم ازت ممنونم که ازم دعوت کردی که یه نوستالوژی بنویسم و بهم نشون دادی

که چیزهایی توی زندگی وجود داره که من هنوز

 

دوستشون دارم

 

منم میخوام از فرزاد ودلشکسته وعلیرضا  دعوت کنم که توی این بازی شرکت کنن

 

نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 7:47 PM توسط shadi| |

دوست دارم و اینکه تو روحت هم از این موضوع خبر دار نشد تقصیر منه

باشه زیاد مهم نیست اما تو هم مثه من بی عقل بودی

سعی کن خوشبخت شی..............

 

 

 

خدا میدونه که با نقل خاطراتم چه بار غمی روی دلم میشینه چند وقتی است که

دوستم رفته و اینکه

اینجا می کوشم اونو وصف کنم برای اینه که از خاطرم نرود.

فراموش کردنه یه دوست خیلی غم انگیزه .

اخه همه کس که دوستی ندارد من هم می تونم مثه آدم بزرگا شم ..............

 

 

 

نمیدونم چرا اما همش فکر میکنم که وبلاگم مثه قبل نیست

نمی دونم یا من عوض شدم یا نوشته هام عوض شدن

یا بقیه عوض شدن؟؟؟؟؟!!!!!


نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

 

 

دیدی دلم شکست.....؟


دیدی که این بلور درخشان عمر من

بازیچه ای بیش نبود..................؟؟؟!!!


دیدی که چه بی صدا دل ‍پر آرزوی من از دسته

کودکی که ندانست قدر ان را افتاد بر زمین ...............؟!


دیدی دلم شکست.......

 

 

وقته رفتنش همه را بوسید ....

اما.....

به من نگاهش را از راه دور داد......

 

 

 

دلم میخواست یکبار دیگر اونو کنار خودم می دیدم

به یاد اولین دیدار توی چشمای سیاه مثه خودش نگاه میکردم و

یه بار دیگه دلم می پیچید و دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد.....

 

 

 

گاهی وقتا وقتی دوره هم جمع میشیم میشینیم و از خاطرات گذشته میگیم و

میخندیم ولی یهو میبینیم خیلی از اونایی که بهترین و قشنگ ترین روزهارو

باهاشون داشتیم الآن دیگه پیشه ما نیستن

بلاخره یه روزم میرسه که دوستام میشینن دور هم و از خاطره هامون میگن

اما من دیگه نیستم اونا واسه من دلشون میسوزه و از این متنفرم.........

 

 

اومده واسه من نظر گذاشته میگه امیدوارم که این نوشته هات منظور خاصی نداشته

باشه...... امیدوارم اینا فقط یه نوشته باشه.....اخرشم گذاشته من نمیدونم تو و

امساله تو واسه چی زنده هستین؟


بابا جان این نوشته ها همشون منظور دارن (به کوریه چشم تو یکی)

من واسه زنده بودنم نیازی به اجازه از جانب تو یکی ندارم تو برو فکره خودت باش

 

نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 9:43 PM توسط shadi| |

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود

 
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من

می گوید: تو مرا شاد کردی


آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی

است که در دنیا وجود دارد

 
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است


آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت


آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم

 دعا کنم


آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد،

همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم


آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است

برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی


آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت

انگیزترین چیز در بزرگسالی است


آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر

می شویم سریعتر حرکت می کند


آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد


آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند


آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که

من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم


آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد


آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان


آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم


آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم


آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از

دست داده ما را تصاحب خواهد کرد


آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم

دوستش دارم


آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد


آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با

آنرا انتخاب کنم


آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله زندگی کنند، اما تمام شادی ها و

پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید


آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما

خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد


آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و

وظایف را باید انجام دهم

 

 

شکست مقدمه هر پیروزیست ، پس آنقدر شکست خواهم خورد تا پیروز شوم

‍‍پ.ن:

تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقي مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم!

 

پ.ن: صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه مي زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!

 

پ.ن: يك بيلچه میخواهم تا تمام غرايز زنانه ام را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!

 

پ.ن: يك مداد پاك كن بده براي محو لبها......نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!


پ.ن: يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !


نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 1:24 AM توسط shadi| |

تا حالا شده وقتی داری تو خیابون قدم میزنی یهو یه چیزی بره زیره پات مثه یه تیکه سنگ؟  بعد تو اونو واسه انکه له کردی و از روش رد شدی ولی اون هیچی نگفت مثه یه تیکه اشغال بندازیش تو جوب؟من الان چنین حسی دارم . خورد شدم .... له شدم و مثه یه تیکه اشغال پرتم کردن بیرون پیشه اشغالا!!!؟؟؟

 


دل من حالش خوشه اما بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره اما باز به خودش میادو سوسو میزنه !!!!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پس چرا دل من مرد؟ چرا دیگه به خودش نیومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

امروز یاد گرفتم چه طور وقتی بغض گلوتو گرفته و نمیزاره نفس بکشی اروم سرتو برگردونی رو به دیوار و اهسته اشک از چشات بیاد ولی پاکشون کنی و سعی کنی به جای انکه لهت کنن وایسی و از خودت دفاع کنی!!!

 

 

چقد سخته دلت گرفته باشه ولي نتوني به كسي بگي

چقد سخته به هر كي بگي دلم گرفته،بهت بگه تو رو چه به اين حرفا

چقد سخته دلت از زمين و زمان گرفته باشه و بخواي گريه كني ولي چشمات هم باهات قهر باشن

چقد سخته هر جا بخواي حرف بزني بهت بگن بشين سر جات بچه

چقد سخته 2رنگي و بي معرفتي رو هر روز ببيني ولي به هر كي بگي خودت رو محكوم كنه

چقد سخته بدوني تو يه جايي حقت رو مي خورن ولي هر چي داد بزني كسي نخواد صدات رو بشنوه

از همه ي اينا سخت تر اينه كه بدوني تو اين دنيا اضافه اي ولي بهت اجازه پياده شدن ندن

 

 

 

هی تو ... تا حالا نشده حس تنهایی تا عمق جونت بدوئه ؟

بعد ...

یهو ....

بغض کنی ...؟

 

 

اخه چطور دلت اومد تنهام بذاری و بری؟؟؟؟
اخه مگه حرفی زدم؟؟؟زخم زبونی من زدم؟؟؟

اره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود.....................................

 

 

.یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روزچشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره              یادمون باشه که هیچکس رو امیدوارنکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره.یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره.یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم .یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روزچشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره ..یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم.

 

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 11:7 PM توسط shadi| |

 

 

خیلی وقته دلم هوس بارون کرده,هوس خندیدن تو بارون ,آنقدر بخندی که

 حس نکنی داری گریه میکنی ,هوس این که زیر بارون وایسی

و...

هوس این که زیر بارون بدوم ,آنقدر بدوم تا حس نکنم سردمه,آنقدر که نفهمم

 دارم می خندم یا گریه میکنم...

انقدر که یادم بره از صدای رعد وبرق میترسم ,یادم بره که تنهام...

دلم هوس کرده زیر بارونآانقدر بدوم تا برسم به یه آغوش,به یه آغوش گرم که

 بغلم کنه,که گم شم تو بزرگی دستاش...

اون بغلم کنه,تو بغلش گم بشم,فشارم بده, گرمای تنش و رو بدنم حس کنم,

 تازه یادم بیاد که سردمه و اون محکمتر بغلم کنه,

خنده وگریه هام قاطی میشه... گریه ام میگیره,با دستاش مسیر اشکی که از

 رو گونه ام سر خورد و رو دستای اون جا خوش کرده , میکشه و میگه:

 

تونستم اشکتو حس کنم

بین این همه بارون می خندم و بغض میکنم,دستشو میذاره رو گلوم,نگام

 میکنه,سرمو تو سینه اش قایم میکنم.

با موهام بازی میکنه,گریه میکنم میفهمه وهیچی نمیگه,فقط با غصه موهامو

 ناز میکنه,دستاشو از دور کمرم باز میکنه ,نگام میکنه و نگاش میکنم واشکا

 نمیذاره که نگاش کنم,دستاشو حلقه میکنه دور گردنم,سرمو از رو سینه اش

 بلند میکنم و میذارم رو شونه اش,چشمامو فشار میدم به شونه اش,لبخند

 میزنم...

سرمو بلند میکنم,به لباش خیره میشم,منتظرم حرفی بشنوم...به چشام خیره

 میشه و من به لباش...

دست میکشه رو چشام.چشاش حال عجیبیه,هیچ وقت نفهمیدشون...

از خجالت سرمو می ندازم پایین.می خنده وسرمو میاره بالا,زل میزنه تو

 چشام,چشمامو می بندم ,

فکر می کنم به این که چقدر دوستش دارم واین که چقدر پیش بلندیش

 کوتام....

چشمامو باز می کنم,چشاش بسته است و خنده رو لباشه,میترسم

نگاش میکنم, صداش میکنم, چشاشو وا میکنه, خنده از رو لبش محو میشه

 ,سرشو میاره دم گوشم هیچی نمیگه فقط نفساشه که گو شمو نوازش

 میکنه, سرشو میکشه عقب, زمین و نگاه میکنه سرمو میبرم رو شونه اش رو

 پاهام وای میستم تا برسم بهش دم گوشش اروم میگم :

.....تا میام بگم صدای رعد و برق میاد می ترسم... اما زود قطع میشه و بارون شدت میگیره

حواسم پرت میشه. سرم و میکشه طرفه خو دش, نگاش میکنم, میخنده,

 انگار...دستشو میذاره زیر سرم .

همه دوستت دارم های دنیا تو نگامه, حس میکنم, میخنده و سرمو میذاره رو

 شونش...

توی گوشش آروم آروم میگم : خدا جون از تنهایی میترسم…. !!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 6:59 PM توسط shadi| |

بغلش کرده بودم.دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود،به خودم فشارش

دادم،همیشه می خندید و اونم منو فشار می داد،اما امشب این کار و

نکرد.هیچی نگفتم فکر کردم خسته اس!دلم می خواست پنجمو بکنم تو

موهای قشنگش ،سرمو نزدیک گردنش بردم و عطرشو بو کردم ،از خودم

 بی خود شدم،سرشو عقب کشید و گفت:نکن قلقلکم میاد.تعجب کردم اما

اینم گذاشتم به پای خستگی.شب بود بهش گفتم:سردت

نیست؟گفت:نه.وکمی توی بغلم جا به جا شد.یک لحظه ازش فاصله گرفتم

،تو چشماش نگاه کردم یه حالی شدم که خودم نفهمیدم چه حسی

بود،دوباره سفت فشارش دادم و گفتم دوستت دارم...فقط سکوت کرد.بغض

 کرده بودم .چرا امشب اینجوری بود.چشمام رو بستم و سعی کردم همه

چیز رو فراموش کنم.

از شدت درد پلک هام رو روی هم فشردم،نفس عمیق کشیدم و سرم رو از

رو شونه هاش برداشتم، خیره شدم توی چشمهاش ،فکم می لرزید باورش

 برام سخت بود،اما هیچی تو نگاهش ندیدم.دو تا دستام رو روی گردنش

 گذاشتم چقدر گرم بود...به چاقویی که تو بدنم بود چشم دوختم...جای

 زخمم تیر کشید،دستش خونی بود،زده بود توی پهلوی چپم،سرمو بالا

 آوردم و دوباره نگاهش کردم،آروم دستش رو گرفتم که چاقورو کشید بیرون

 اما من هنوز دستم رو روی دستش نگه داشتم،انگشتهاش رو باز کردم،چاقو

 روی زمین افتاد،دستمو تو دستش قلاب کردم،موهای پریشونش رو که تو

صورتش ریخته بود با دست راستم کنار زدم،به سختی بهش نزدیک

شدم ...عقب رفت،فکر کرد به فکر انتقامم اما نمی دونست هنوزم مثل قبل

 و حتی بیشتر دوستش دارم.دستشو از تو دستم بیرون کشید.طعم شور

 خون اومد تو دهنم ،از گوشه ی لبم داشت خون میومد،پاهام دیگه تحمل

 نگهداری وزن بدنم را نداشت،هنوز داشت نگاهم می کرد،جلوش به زانو در

آمدم .تمام لباسم رنگ دلم بود،رنگ قلب تیکه تیکه ام.قبل از این که از حال

 برم روی زمین دراز کشیدم،روی آن خاک سردی که سال ها خاطره ازش

داشتم،حالا داشتم روی همون خاک دفتر خاطراتمو می بستم.چند لحظه ی

 کوتاه نگاهمو به آسمان دوختم،ستارم تو آسمون گم شده بود،دست

راستمو گذاشتم روی زخمم و چمهامو بستم... .

تمام موی بدنم سیخ شد،چقدر دستهاش سرد بود!چمهامو باز کردم و به

صورت رنگ پریده اش خیره شدم.کنارم نشسته بود،دست سردشو روی

 صورتم کشید.باز هم همان نگاه،بدون هیچ احساسی،بدون هیچ

معنی.هیچی نمی فهمم تنها می دونم که تمام چیز هایی که اول به پای

 خستگی جسمش گذاشتم اشتباه بود،اون از من خسته بود و باز هم

دلیلشو نمی دونم...تو آسمون برقی درخشید .بعد صدای شکستن قلبم

و اشک ریختنش شروع شد.آره...ما دو تا برای بد ترین اتفاق زندگیمون گریه

 نکردیم.لااقل بذار بارون درد دلمون رو بگه،اون واسه ی مرگ من و من برای

 عشقی که...هنوز درک نکردم چه بلایی سرم اومده...فقط یادم میاد بهش

گفته بودم:«هر وقت خواستی ترکم کنی منو بکش که زجر نکشم»

یادم میاد همیشه وقتی می گفتم :سردت نیست ؟می گفت:تو بغل تو

همیشه گرممه !وقتی می گفتم :دوستت دارم با عشق نگاهم می کرد و

کلی زبون می ریخت!ای کاش امشبم اونجوری بود لااقل درد قلب شکستمو

 راحت تر تحمل می کردم.قطره های باران به صورتم می خورد و بوی خاک

 خیس هوا را پر کرده بود.لباسش نازک بود ،ترسیدم سرما بخوره،با هزار

سختی و با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد بهش گفتم:برو تو

خونه،سردت میشه.نگاهم کرد دستشو رو شونم گذاشت و گونه ام را

بوسید!!از روی زمین بلند شد و به سمت خانه رفت.به همین راحتی همه

 چیز تموم شد...چشم هام تار می بینه،صورتم از سردی بارون و گرمی

خونی که هنوز از لبم جاریه خیس شده... .

چشم هایم را می بندم و تمام خاطراتم را مرور می کنم.جای لبهایش روی

گونه ام می سوزد و قلبم آتش می گیرد و من همانم که به خاک سپرده

می شوم،تنها بر روی خاک سرد با زخمی که در دل و روح و عمق جانم به

 وجود آمد و خنجری که در پهلویم نشست و اما گناه من بی گناهی ام است.

 

همین و دیگر هیچ

پایان یک عشق

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 4:44 PM توسط shadi| |

می دونی؟

یه اتاق باشه گرمه گرم.. روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغل کنی که نترسم...که سردم نشه.. که نلرزم..

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار.. پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی.. دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی..

بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم.. رگ خودمو.. مچ دست چپو.. یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق.. بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم.. تو چشماتو بستی..

نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم.. نمی بینی که سریع می برم..

نمی بینی خون فواره می زنه.. رو سنگهای سفید.. نمی بینی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی...

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه.. دستمو می ذارم رو زانوم.. خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از رو زانوم میریزه رم سنگا.. قشنگه مسیر حرکتش..

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی.. می بینی که سرد شدم.. محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم.. تو دلت میگی اخی! دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..

می بینی دیگه نفس نمی گشم..

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..!!

می دونی؟

من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن.. از تنهایی مردن..

از خون دیدن.. وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه.. من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیا!!

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه..نشکو نش خب؟؟

خوندی می خوام حسی که بعد از خوندن این مطلب بهت دست داد رو بهم بگی
نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 4:35 PM توسط shadi| |

ليلي و مجنون

 

 خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .

ماجرايي كه بايد بسازيش .

شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .

آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند

و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .

خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .

شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .

خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .

شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .

خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن

 

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .

خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .

شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .

ليلي هاي نزديك لحظه اي .

خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .

   

ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .

خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .

ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري

 

 ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟

خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛

دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟

ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .

خدا خنديد .

خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .

 

خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت  سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .

خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش

ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .

ليلي گر مي گرفت .خدا حافظی مي كرد .

ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .

مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 4:13 PM توسط shadi| |

برای آخرین بار منو بخدا بسپار


خاطره های دیروز بگید خدا نگهدار

روزای با تو بودن از چشمای تو خوندن


همش دیگه تمومه زندگی من و تو حرومه


تن خسته دل تنها نداره دیگه همدمی تو دنیا


آرزوهام پر کشیدن نمونده دیگه راهی برای ما


زیر بارون چشات شدم عاشق نگات


قدم قدم تو شبا میون آسمونا


وقتی کنار چشات غصه هاتو سوزوندم


خورشید شدم تو شبها تنهائی از تو خوندم

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 7:58 PM توسط shadi| |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــ
ـــــــــــ
ــــــ

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 4:51 PM توسط shadi| |

چي مي شد بازم تو رو بببينم

 ببينم و توي مهرت بشينم

ولي حيف، نميشه جلوي 

اين همه خجالت رو بگيرم

بهار جاويدم باش نباشي من اسيرم

 اسيري با دل شکسته بدون بي تو ميميرم

ميون تموم خواهانت

 منم که شدم مست اون شرم و حيا

 گر خواهي زين عشق پرم

 بکاه کزون رفتاراي بزم و بلا

اين بلا هموني، توبي پناهي

رخنه کرد تو قلبم و شد آشناي

 زين پس توي آسمونم

  غير تو نيست مهربونم

 

 

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 7:34 PM توسط shadi| |

Pesar bachei dar havaye sard ba pahaye berahne roye barfha joloye yk foroshgah istade bod va ba

 hasrat vitrine maghaze ra negah mikard khanumi az anja migozasht vaghti Kodak ra did dastash ra

gereft va uo ra dakhele maghaze bord va baraye uo kafsh va lebas kharid va be Kodak goft :

movazebe khodet bash. Pesar goft khnum bebakhshid aya shoma khoda hastid????!!!!! Zan labkhandi

 zad va goft na man faghat bandeye khoda hastam. Kodak goft midanestam ke ba uo nesbat darid.

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 10:26 PM توسط shadi| |

Design By : Night Melody